نجوا


paskocheh
My Photo Site Zedenoor
gisgolab
kochehbaghsabz
siavashgd
pedrams
sadeghhedayatcom
botri

nafesehaftab

sangebozorg

Sepidy

hiiiva

akkasee

iranphotomuseum

photo.net

imaging-resource

LINK

LINK

LINK



 


Friday, December 24, 2004

آی آغازها
پايانتان را نبينم ، طاقتش با من نيست
آی پايان ها ميلاد ِ آغاز ديگری باشيد .

20/08/1383 23:13 شامگاه

Tuesday, December 21, 2004

به بالا نگاهی بينداز ،
ببين آسمان را ابرها فرا گرفته اند .

ابرها پلك های تو را نيز فراگرفته اند .
قطره های باران ارمغان كدام يك خواهد بود ؟

12/08/1383 - بامداد 12:47

Friday, December 17, 2004

از عشق چيزی بگوی 1
از آن لحظه كه چيزی آمد پديد .
از آن لحظه كه در قلبت چيزی روييد .

از شوق چيزی بگو
از آن لحظه كه پلكهايت را بسته نمی ديد .
از آن لحظه كه نگاهت چيزی می جوييد .
از مهر چيزی بگو
از آن لحظه كه لبخندی به لبهايت آمد پديد .
از آن لحظه كه برقی ميان چشم هايت می شد ديد .

از عشق چیزی بگوی
از آن لحظه كه ازدهام افكارت تو را در هم پيچيد .
از آن لحظه كه دلت تنها برای يك چيز می تپيد .

از ناگفته هایت چيزی بگو
از آن لحظه كه كلام از فرط شوق ميان لبانت گم گرديد .
از آن لحظه كه از چشمهايت ، گفته هايت را تراويد .
از عشق چیزی بگوی
از آن لحظه كه جنبش نبضت ميان تنهایی و ياد آمد پديد .
از آن لحظه كه اشك بر گونه هايت سريد .

1- برگرفته از احمد شاملو پرندخوش نفس 12/09/1383 - 04:00 صبحگاه

Sunday, December 12, 2004

امروز ميلاد خالق واژه های ژرف است
احمد شاملو - الف بامداد
من نه در حدش هستم که بخوام چيزی بگم در مورد شاملو و نه چيزی دارم که بگم
خود گوياست شاملو .
تنها می تونم بگم بسيار بسيار دوستش دارم و صد و هزاران حيف که از دست ما
رفت و قدر ندونستيم .
فقط اينو بهش تقديم می کنم از صميم قلب

انسان از آغاز می ماند
به جوانه ای سبز ميان گلدانی
با گونه هايی خنک از نسيم
لالای مادر
روحش شاد .
Shamlo web sait
http://www.shamlu.com/Official%20Site%20of%20Ahmad%20Shamlu_fichiers/poof.gif">.
پرند خوش نفس

Wednesday, December 08, 2004

سوز سردِ تو خيابون


سوز سردِ تو خيابون
مخمل نم نم بارون

ديدن پرنده ی خيس
وحشت از مرگ تو پاييز

ديگه از خاطره تو
يك زخم رو سينه مونده
از تموم با تو بودن
حسرتم برام می مونه

ديگه تو رفتی و ما رو
توی تنهايی گذاشتی
توی حوض خاطره هام
ماهی مرده گذاشتی

برای من كه دچارم
دچار ِ بودن با تو
ديگه سختمه ، نمی شه
حتی يك نفس بی تو كشيدن

ای كه اومدی و با من
حرف روييدن رو گفتی
چه جوری دلت اومد و من رو
با خودم تنها گذاشتی

اون كه از فاصله رنجور
تنش از زخم تو سيره
برای فرار و بی تو بودن
ديگه ، دلش می خواد بميره

08/09/1383 - بامداد 11:00


Sunday, November 21, 2004

سرآغاز داستان

سرآغاز داستان تمام لحظات مرا با خویش داشتی
بی آنکه تمام و کمال با تو باشم .

میان نسیم خنک بهار کم کم یافتنت را پی جو بودم ، تا
آنکه یافتمت .
به گرمای تابستان همچو تابش آفتاب آنقدر بر هم تابیدیم و
برای یکدیگر بودیم که چشم هایمان را بستیم و گرفتار حماقت گشتیم .

چشمان بسته مان فاجعه را ندید و میان شوک فاجعه به
پاییز رسیدن را احساس نکردیم .

ابتدای پاییز بود که سردی و رعب بر من و تو غلبه گشت ، هر کدام
به یاد دیگری اما رو به زردی و دور از هم مانده .

تا به سپیدی زمستان رسیدیم ، فصلی که گویای تو بود و دوباره زده شدی برای من ،
امام نه گرم ِ گرم همچو بهاری که ابتدایش آمدم و پیدا شدی تو در آن .

به بهار دیگر که رسیدم دست هایت را می دیدم که
لحظه به لحظه دورتر و دورتر می شدند و می دیدم و هر چه کوشیدم رو به
پریدن چشم دوخته بودی .

در اثنای بهار بود که بی خبر مرا به حال خود وانهادی بی آنکه
بدانی رمق پاهایم برای یافتنت بس کم شده است و
تو از فرصت استفاده کرده به پریدن خویش رو کردی بی آنکه
بدانی پای من به قفسی که خود ساخته بودی و میانش رو به پریدن نهاده بودی
زنجیر است ؛ کوشیدم اما جز جراحت های پای زنجیر شده ام و
شکستن آشیانه ی کوچک میان سینه ام چیزی نیافتم .

دست خویش را بسویت کشیدم پس زدی و گفتی دیگر نمی خواهمت ، همچو
لباسی که کهنه شده بود .

هرچه کردم زنجیرم را نمی توتنستم بگشایم ، اما لحظه ای زنجیرم گشوده شد اما
خاطره ی بلورین دُرهای زیر پلک هایت مرا وادار ساخت خود دوباره
زنجیر پایم را محکمتر کنم .

میان تابستانه ای گرم دوباره نگاهی به من کردی اما سرد ِ سرد و
از روی ترحم بی آنکه بدانی ترحمت تنها مرا بیشتر می شکند .

فصل دیگر داستانمان یا داستان من شروع شد .
داستان من از این رو که احساس می کنم این داستان هنوز تنها برای من ادامه دارد .

پاییز رنگین بال دیگری رسید ، تو دیر زمانی است در قفس را گشوده دیده ای
خیالت به پرواز است ، نه من .

و من دچار تنهایی و حسرت مانده ام .

نمی دانم زمستان که تو در آن می رویی را به شادی می یابم ، یا
به زیر سنگی جدایی به زیر خروارها برف نادیده ماندن ، مدفون خواهم گشت .

نمی دانم گناه پرنده ی تنها چه بود که باز هم تنها ماند .

02-07-1383

1.20 صبح گاه

Sunday, November 07, 2004

تنهايم

کسی امروز با من نيست
ته کوچه دلتنگی امشب
زير پتوی سرد و گرم خاطره هام .


کسی امروز با من نيست
ميون هق هق ِ سرد ِ شبونه
که خواستن رو برام رج ميزنه هر دم .


کسی امروز با من نيست
تموم دشت های آرزو کوير لم يزرع شد ،
تموم سبزی نگاه ِ گرم ِ آوايی ز ِ دستم پريد توی
حوض آب ِ دلتنگی .


کسی امروز با من نيست
ته کوچه دلتنگی امشب
کسی هر روز با من نيست .


و من تنهای ِ تنهای ِ ، تنهايم .


17/3/1383 12:55 صبحگاه پ . خ

Sunday, October 24, 2004


من به بودن دچار و به ماندن اثیر
تو برفتن ستبر و تیزپای

من به خاطره هایم دچار و اشک هایم اثیر
تو بر باد فراموشی رهای رها

من به تنهاییم دچار و به تیرگی شبهایم اثیر
تو چابک و جست و خیز کنان رمیده ای

من از کودکی هایم رها شده
کودکی هایم یادم نیست

تو میان کودکی ات غوطه وری
هنوز بوی کوچه و قهر و شتی می دهی

من اینجا حبس کرده ام دلم را برای تو
و به هیچ سو نمی نگرم

تو آزادی چو قاصدک به هر سو می روی
و به افق دور دست خیر گشته ای

من به تکرار دچار و از تغییر بیزار
تو به دگرگونی عطشناک و از سکون گریزان

من به غمهایم اندیشه کنان به بود و نبود
تو پی یافتن شادی ها و بدنبال شور زندگی

من تباه گشته ام به گناه حماقت چشمهایم
تو رها گشته ای به جرات بستن چشم هایت

30-07-1383 پرند خوش نفس

Friday, October 15, 2004


امروز عروسی بهترین دوستم هستش من نتونستم برم و
خیلی ناراحتم ولی از همین جا تبریک می گم بهش
خیلی دلم براش تنگ شده و، امیدوارم همیشه موفق باشه توی زندگیش و
خوشبخت باشه .
این دو خط رو هم بهش تقدیم می کنم .

نگاه خيره بر کسی
اگر بخواهدت هميشه يادش هست
.
برای بهجت خودم

24-07-1383

Wednesday, October 06, 2004

سهراب شاعر سبزه و آب

امروز روز تولدش هستش روز تولد سهراب سپهری

مردی که نقاشی ميکرد با قلمويش و با ذهنش .

زندگی يعنی يک سار پريد

از چه دلتنگ شدی ؟

اين شعر هميشه منو به وجد مياره .


http://www.sohrabsepehri.com/download/sohrab_2_800x600.jpg">


Sunday, October 03, 2004

آدم و حوا

آدم شاد بود هنگامی که گرفتار نبود
با چشمانی باز در آزادی خود غرق و غرق شادی بود .
روزها نورانی از پرتو نوری که برایش آفتاب می پرآکند .

روزها میان سبزه زارهای دشت می دوید مسرور ِ مسرور
گلها را دوست داشت ، هنگام بوییدنشان تنها احساسش بی نیازی بود و
گیج شدن از عطر خوش گیاه ، او یک دوست بسیار زیبا داشت ، یک گل رز درشت و سرخ ، آدم آن گل از همه چیز بیشتر دوستش داشت .

تمام سبزی ها کوهها را زیبا می دید تمام لحظاتش جز لذت چیزی نبود .
آدم هر چه می خواست می نوشید هرچقدر می خواست می خوابید میان روز
هر چه می خواست انجام می داد به هر کجا می خواست می رفت .
شبها دوستانی داشت میان آسمان شبش که چه زیبا بودند؛ آسمانی تزیین شده با نقره فامهای درخشنده ستاره ها را می گویم و دوستش ماه که برای او می درخشید هر شب آنقدر به ماه می نگریست تا خوابش می برد .
آسمان ابری که می شد آدم با قطره های باران بازی می کرد .

روزی چیزی دید همچون خود با مقداری تفاوت ،
به چشمش جذاب بود ولی نمی خواست او نزدیکش شود آدم نزدیک گل سرخش بود می ترسید حوا بخواهد آن را بچیند اما احساسش گفت که اینگونه نیست ، از
دور نگاهش می کرد آن موجود هم می خرامید و دلربایی می کرد از آدم ، بی آنکه
بداند آدم دیر وقتی است از او خوشش آمده است حتی گاهی گل سرخش نیز از یادش می رفت .
اسم آن موجود حوا بود ؛
اولین باری که آدم جرات کرد به او نزدیک شود تا حوا را از نزدیک دید فرار کرد و
زود لب دریا ، دوست روز و شبش برگشت اما دریا مثل همیشه برایش
شادی آور نبود دریا دلگیر بود بوی غم می داد دریا را تنها دوست نداشت تماشا کند ،
آدم نمی دانست چرا با اینکه باران نمی آید گونه هایش
خیس است درون دلش آشوبی بود نه مثل آشوب دلش وقت
گرسنگی ، او دلتنگ بود نمی دانست یعنی چه اولین باری بود که
اینگونه می شد . آنشب آدم از کلافگی خوابش
نبرد از خستگی اوایل صبح به خواب رفت ، اما حوا میان نعنوی سبز علفی خود که بین دو درخت کاج بسته بود در خواب نازی بود در خواب می دید با آدم در
دشت سبز دست در دست یکدیگر می دوند و شاد می خندند ، بلند بلند فریاد می زنند



حوا نمی دانست چه به روز آدم آورده حتی نمی دانست خودش هم بی نصیب نمانده .
صبح باز هم آمده بود میان دشت اما آدم نبود ، او هنوز از خستگی میان خواب پریشان خویش دست و پا می زد ، دشت دلگیر بود نسیم بوی تنهایی می داد ، تا آن لحظه دشت اینگونه دلگیر نشده بود .

مدتی گذشت آدم بیدار شد به خود آمد پیش از احساس گرسنگی یاد آن موجود افتاد
یاد آن موجود که حتی اسمش را نمی دانست گرسنگی را نیز از یادش برده بود .
آدم دوید و رفت بسوی دشت دید آن موجود لب پرتگاه انتهای دشت نشسته است به دریا می نگرد ، آدم جرات کرد و نزدیک رفت حوا برگشت بهت زده بهم نگریستند ، پس از مدت زمانی نچندان کوتاه حوا گفت اسم من حواست اسم شما چیست ؟

آدم به ِتِته ِپته افتاده گفت آدم .
از اینکه صحبت کرده بودند با یکدیگر بسیار شاد بودند .
آدم و حوا کم کم از بودن با هم لذت می بردند .
میان دشت می دویدند درون دریا شنا می کردند با موج ها بازی می کردند ، دریا و دشت
از همیشه زیبا تر و شادی آور تر بودند .
روزها می گذشت آنها همیشه با هم بودند ، اما کم کم حوا یاد هم بازیانش افتاد دیگر زیاد سرحال نبود گاه گاه عصرها می نشست و به جایی درون جنگل خانه ی قدیمیش چشم می دوخت .
او یاد دوستانش درخت ها و خرگوش ها که بسیار دوستشان داشت افتاده بود . یک روز صبح پیش از آنکه آدم بیدار شود او رفته بود سراغ دوستانش سخت مشغول شادی بود که آدم آمد و گفت بیا برویم دشت حوا گفت نه و به بازی و شادیش پرداخت آدم دوباره مصمم
گفت بیا برویم دریا شنا کنیم با موج ها بازی کنیم دوباره پاسخ
قبل را دریافت کرد ، آدم ناراحت رفت .

این اوضاع چند روز تکرار شد و آدم دیگر خسته شد تنها کاری که میکرد می دید حوا را گاهی که می دود وشاد است بدون او .

آدم لبه پرتگاه رو به دریا به نسیم غمناکی که می وزید دلخوش کرده بود صورتش از همیشه گرفته تر بود اما دیگر چاره ای نداشت حوا به او کاری نداشت .
یک روز او را دید می رود جایی که خودش همیشه می رفت قبل از آشنایی با حوا ، حوا می رفت سمت گل رز آدم ، آدم اعتنایی نکرد و رفت کنار دریا تا غروب نشسته بود و روبرویش افق را نگاه می کرد خسته شده بود برگشت هنگاه برگشتن دید حوا را که
می دود بسوی خانه اش میان جنگل به سرش گلی زده بود ، بله گل رزی درشت و سرخ بود ؛ آدم ابتدا با خود اندیشید آنقدر ظالم نیست ، او می داند که من آن گل سرخ را
بسیار دوست دارم ، نفهمید چه می کند دوید سمت بوته های رز ، اما اتفاق رخداده بود
گل رز زیبایش چیده شده بود ، آدم دوید و دوید دیگر نمی توانست بماند آنجا ، رفت سمت دریا چشم هایش خیس خیس بود ، انگار قلبش را از شاخه چیده بودند تا صبح گریه می کرد تا خوابش برد .

صبح بسوی خانه اش که بازمیگشت دید گل رز از شاخه چیده شده را میان دشت افتاده پژمرده و از رنگ و رو رفته ، بلندش کرد دوباره بسوی دریا دوید ، جلوی ساحل او را به خاک سپرد تا کسی پیدایش نکند .
از خشم گریه اش نمی آمد رفت به خانه اش و هم آنجا ماند ، ناگهان دید در میزنند از لای در چهره حوا را با آن لباس سپیدش شناخت بی توجه روی تختش افتاد و اعتنایی نکرد تا
حوا مایوس شد و رفت .
آدم دیگر به حوا کاری نداشت و به کار خود می پرداخت لب دریا می رفت آنجایی که گل رزش بود ، می نشست و افق را تماشا می کرد .

حوا از دور هر روز آدم را نگاه می کرد اما می دانست آدم به او کاری ندارد او تازه فهمیده بود چه کاری کرده است ولی دیگر از نظر آدم دیر شده بود او می دانست آدم هر روز سر خاک گل سرخ می رود ، خودش پشیمان شده بود مدتی می رفت لب پرتگاه و دریا را نگاه می کرد نسیم غمناک تر از همیشه برایش بود اما می دانست تقصیر خودش است .
حوا دید بعد از آن آدم دوباره شادی می کند لب دریا ه مثل همیشه اما شاد است بدون او ، یاد خودش افتاد که چه شاد بود بدون آدم با دوستانش هنگامی که آدم را تنها گذاشته بود .

حوا میان جنگل رفت پیش دوستانش اما او هم مثل آدم دلش گاهی می گرفت و می آمد لب پرتگاه ...

02-07-1383 دومین روز سمین پاییز که احساس شد .
پرند خوش نفس شاید هم مارک توایین


Sunday, September 26, 2004

دیروز

ديروز برای تو بودم
امروز هم هستم برای تو
بی آنکه آب از آب برای تو تکان خورده باشد

برای من لحظه لحظه ات هیجان انگیز است و چیزی میان
سینه ام برایش می تپد ، برای تو سکون ، بی انعکاس و التفاتی
همیشگی است .

از بی تفاوتیت لجم میگیرد ، اما می دانم به آن دچارم بی چاره ای
از خودم لجم میگیرد که به عروسک بودنم میان دست های تو
خوکرده ام ، هیچ دوست ندارم رنگ رهایی ببینم .

از خودم بیش از تو لجم میگیرد ، زیرا دچار توهستم دست و پا بسته
با حماقت خویش دست و پا میزنم ، دیگر دیر شده ، تو
بی تفاوت شده ای نسبت به من و من گریه ام میگرد ، اما تو
نمی دانی ، نمی بینی و نخواهی دید ، از دیدنم روگردانی به گناه ِ بی گناهی .

با بی گناهی تام در فرجام خواهی آخر به
شکست خویش تسلیم؛ از روی نعش عشق خویش میبینم تو را
که گذر می کنی همچو فاتحی که برق چشمانش ترسناک است .

من از حرام شدن گذشته ام از تباهی گذر کرده به
بی هویتی رو کرده و در دام تو افتادم ، در دام تویی که خود اسیری به زندگی
اسیری به زندانبانی من .

مطلب بعدی یه داستان کوتاه هستش بد نیست بخونیدش
پرند خوش نفس

Friday, September 24, 2004

طلوع

شولای آخرین خویش را به تن کرده ام
میان این سکوت ، برای آن صلای دوربه پا خواسته ام
به سوی آن صدا که گویی خورشید ، پشت ابهام دور آن
می خواندم ، هلا هلا که راه افتاده ام .

سکوت را شکستم و خواندم :
ای جماعت شما که گوش ها را به حلقه ی در این و آن
آویخته اید ، لختی ز جای خویش برخیزید و بشنوید ، صدای
آواز صبح و سپیده را .

جماعت هر چه کردند بشنوند ،
هرگز اگر شنیدند آن صلا
جماعت از نوای ناشنیده به تنگ آمده ، به سوی
من خروش و سیل بر زدند .
گفتند :
ای سامری !
مگر میان این شب و بهت این خلق سربه
بالین نهاده ، چگونه می شود آوای صبح و سپیده !
دیوانه گشته ای ؟

پای برکش از این فسون شب که
هیچ راه نیابی ، میان بیراه شب اسیر ،
خویش را دفن گشته خواهی ای بینوا پسر ؟

خلق که گوش ها را همه هدیتی است برای فتنه و فسون ، به رای
خود نشسته ، ره به سوی غفلت خواب ، رفتند .

کنون که من تنها ز هر همراه و
ترس ز یاوه ای که گفته اند ، میان رفتن و باز ایستادن ،
به خود آمده
با آخرین شولای که به پا داشتم ، ره به سوی
صلا برده ؛

کنون که آغوش سپیده باز یافته ام ؛
به فکر آن خلایقم که
خواب مانده اند
طلوع را ز کف داده اند .

12/06/1383 چهارشنبه 2.10 صبح شهریور ماه

Wednesday, September 22, 2004

ناگفته ی تلخ

سکوت آغاز سبکسرانه
پنهان نگاه داشتن اندوه دلی بود

قویترین سد در برابر هجوم پرسش ها

مثال خوره ای که از درون تو را خواهد خورد

به مثابه ابری که تنها ، سنگین و سنگین تر خواهد گشت

بی قطره ای اشک
.

10-05-1383



Wednesday, September 08, 2004

دخترک نمدانست میانه راه سنگی به پایش خواهد خورد
بی پروا دوید و درخت را در آغوش کشید
بویید و بوسید
درخت دستش را خراشید
دخترک عقب کشید و دوباره در آغوشش کشید
درخت با باد همراه شد و دخترک را راند
دخترک پای درخت نشست و گریه سرداد شکوفه های درخت از گریه ی
دخترک شکفت
عطر شکوفه سوار باد
به سوی مشام دخترک رهسپار شد
اما
پای درخت دیگر کسی نبود
تنها زمین هنوز تر بود

Thursday, September 02, 2004

کوچه ها

کوچه ها بی باد و بی عابر
خیابان ها سرد و بی سبزه
تمام سایه ها از یاد رفته
تمام تنورها بی نان مانده
دهان ها از هیچ پر گشته
دندان ها از هرزه گویی لب ها ریخته ... 27/05/1383

Sunday, August 08, 2004

09/05/1383
پاييز سوم

دوباره فصل جدايی رسيد
ميان بهارانه عمرم دوباره رنگ پاييز دميد

ميان های و هوی ذهنم
دوباره فصل رقص واژه ها رسيد

Thursday, July 22, 2004


دلم تنگ است مجال گفتن نيست
اتاقم تنگ ، تم تنگ است ، مجال فرياد بر كردن نيست

نشسته بر سر گوری دگر ، از وعده های دل
آهي بر كشيده از رفته عمری بيهوده و بی كس
نگاهی سرد گشته از تكرار سپيده صبح بی اميد
آهي بر كشيده از گفتار بر دل مانده و ترديد

دلم تنگ است مجال گفتن نيست
اتاقم تنگ ، تم تنگ است ، مجال فرياد بر كردن نيست



Monday, July 05, 2004

<نجوا>



دل از بيداد ، فريادش بلند و آسمان فرساست
تن از فرياد ، رنجور و در فکر يک نجواست

دلم را دوزخی سازند و افيون تنهايی بر ِ سرخ آتَشش پيداست
به زير تازيانه های بدمستی خواهش ، تنم رنجور و در نجواست

چه می خواهی ای بد پيره مست خواهش ها در اين
سيلاب و آشوبی که دل تنها و بی فرداست
چه می خواهی از اين طفل نامعصوم بد پيکر ، که در شاهراه اين
صحرا به ياد خويشتن ، تنهاست .

برو زين پس جای ديگر ران اين ارابه ی مسموم خواهش ها ،
که اين صفحه ی پر خش نوايش نی نی چوپان بی صحراست .
نمی خواهم تو را ، زين پس نوايی گر تو داری سوی ديگر ران ، چرا که
اين دل دگر مردست .

می ترسم از اين انبان خواهش ها که دريايست و هر کجا چون چوبه ی داری
به رويم سخت پيدا و ناپيداست .
می ترسم از اين سيلاب رعد آسا ، که روی هر که باشد تو ، من سخت در
هجومی ناجوانمردانه بی پرواست .





عكس از سايت فوتو

Monday, June 28, 2004

دوستت دارم ها



دوستت دارم ها چه زيبايند

دوستم داری ها زيباتر

دوست داشتن هايی آبی

آسمانی به رنگ تو

لذت تو گفتن

لذت بوسه داغ ميان

نسيم خنك با تو بودن

های آبی تر شو

آسمان رنگ بباز

های دوستم داشته باش

دوستم داری ها زيبايند

دوستت دارم ها زيباتر .

31/2/1383





عكس از سايت

Friday, June 18, 2004

نخست آموزه های زندگی را یافتن

به آنان جامه عمل پوشاندن

نخست آموزه های زندگی را بیاب

بر آن بیندیش

دریاب چیزی را که بر آنی

بیاب و بظهور رسانش تا آرام گیری و دریابی

که آری بر خواستت توانی و بر آن تحققی است





بدون شرح عكس از

Friday, June 04, 2004

شاید درست شاید غلط

آشوب ذهن آدمی تنها
اوهام بر سیمای خویش است ،
همچو من که تمام وقایع نافرجام را همچو تصویری
عریض بر پرده سینمای ذهنم از چشم می گذرانم

داشته های من ، تو یا دیگری تنها مقداری کمی است از
تمام چیزی که باید بدانیم
تکامل آدمی ، تکاملی جسمی نه ، تکاملی جسمی آدمی هر
اندازه که پر محتوا باشد ناقص است اگر چاله های روحی خود را
پر نکرده باشیم .
اگر روحمان تکامل نیافته باشد ،
سفرهایی که رفته ایم ، چیزهایی که
دیده ایم کامل نشده ، می دانی که اگر آنگونه که باید به نظاره منشینی
ندیده ای و نرفته ای .
نواهایی که بر آنها گوش سپرده ای حرف هایی که از برای تو یا دیگری گفته شد و
شنیده ای ، هیچ در نیافتی میانشان حتی احساس آرامشی شوقی ، ذوقی اگر به دل
گوش نسپری بر آنها .
ترانه هایی که سروده ای ترانه هایی که خوانده ای ، هیچ یک موزون و
خوش آهنگ به گوش نخواهند رسید اگر برای خودت ، دلت و دیگری نسروده یا
نخوانده باشی .

عشق ها عواطف و احساسات خرج شده از سوی تو ، دیگری
عشق های چوبین ، بی هیچ نرمی ، علاقه ای
اگر بی هیچ تپش قلبی ، دغدغه ای باشد
خود می دانیم که بازی بیش نیست بازی بس خسته کننده و
به راستی غیر واقعی .
تئاتر رفته ای ؟
نگاه که بیندازی آنگونه محو تماشا شده ای ودر آخر هنگام برخاستن از
صندلی سالن ، احساس خستگی بیش از تاثیر بازی بازیگران بر تو چیره شده ،
اما هنگامی که خودت دریابی که آن صحنه چقدر شبیه قطعه ای از زندگی خودم یا
دیگری است در انتها پر فکر و مغشوش ذهن از جا بر میخیزی ، آنگونه که
در نمی یابی کدام زمان بسوی خانه ات حرکت کرده ای که اکنون جلوی در خانه
بدنبال کلید در ورودی تمام جیب هایت را زیر و رو می کنی .

به یاد دوست یا دوستان قدیمی که می افتی فقط با خود می گویی چه زود گذشت و
بعد به فراموشی می سپاری و کارهای روزمره ات را شکل انجام به خود می گیرند و
چه ساده از آن گذشتی .
اگر خاطراتت لذتشان را بر تو چیره کنند سریعترین کار یعنی دفتر تلفن را بر می داری و بدنبال شماره هایی که چند وقتی است بسراغشان نرفته ای میگردی .

سنت که زیاد می شود نه آنگونه بگوییم پیر گشته ای بیست و پنج سالگی ات را می گویم
آنقدر مشکل برای خویش آفریده ای که نمی دانی چگونه از پسشان برآیی و با تمام
سیمای جوانت درونت ، ذهنت پیر و فرتوت گشته ، حال آنکه
می توانی ببینی دیگرانی که با تمام سیمای پیرشان چگونه از ذهنی شاد و سرشار از روشنی و
درونی با لطافت برگی بر خوردارند ، حال آنکه تو به سی نرسیده به سان مرده ای بس فرتوت با نقابی بر چهره می مانی .

خود اگر نخواهیم جهان با تمام سیمای روشنش که به رویت نهاده با
پرده وهمی آنچنان تاریک در چشمانت جلوه می کند که نتوانی قدم از قدم بر داری و
عقب رفتن را به جلو ترجیح می دهی .

خود اگر باور نداشته باشیم دستان تهی مان از شور و عشق پر خواهد گشت
خود اگر باور داشته باشیم باورمان بارور خواهد گشت .
خود اگر ایمان داشته باشیم خواهیم رسید ، خود اگر باور داشته باشیم دست خواهیم یافت به
آنچه باید بیابیم ، تواناییشان را آدمی دارد و خود بی باور نخواهیم دانست که
داراییم .




بدون شرح

Sunday, May 23, 2004

ایندفعه میخوام خواهش کنم که یک نفر طریقه سیستم نظر خواهی گذاشتن تو بلاگ اسپوت رو برای من بگه من مشکلم حل بشه ممنون میشم اینم میل من هستش mma3j@yahoo.com پیشاپیش ممنونم



زبان های بی حرف
چهره های بی رنگ
آدم های بی نام
دل های بی تپش

سرهای بی فکر
لب های خشک
چشم های بی سو
انگشتان جمع شده
پاهای پر درد
کمری خم گشته
حرف های بی زبان
فکرهای بی عمل

عشق های بی ثمر
امید های بی سرانجام
خوشی های زود گذر
تلخی های دایمی
نبردهای بی فتح
شکست های هر روز

فصل های بی جان
باد های بی خبر
صفحه های پر از سیاهی
قلم های بی جوهر




بدو شرح

Friday, May 14, 2004

نشانه ها سخن ميگويند با من با تو

از خود ميپرسيم معنايشان چيست !؟

تنها ميدانيم چيزی پس پرده با اعلام وقوع در حال رخداد است



یک نوشته یک تصویر

Sunday, April 25, 2004

چهار روز و سه شب



يک روز ابری

تو پس ابری پنهان شدی تا نبينمت

از من دلگيری می دانم و نمی دانم برای چه



يک روز آفتابی

باز هم پنهان گشته ای اين بار پس نور

انگار بازيت گرفته دوست داری پيدايت کنم



يک روز بارانی

صدايت را می شنوم که هق هق انتهای گريه ات را

به گوشم می رساند اين بار واقعا دلگيری



يک روز معمولی نه ابری نه آفتابی نه بارانی

هيچ جا نيستی

تو رفته ای و من بيهوده دنبالت می گردم





اولين شب احساس شد و يک دوست پيدا کردم که غمگين بود

اسمش تنهايی است و يک دوست ديگر اين يکی اسمش دلتنگی است



دومين شب نيز آرام پيدا شد

و من همراه تنهايی و دلتنگی چيز ديگری يافتم که قبلا صدايش را از تو شنيده بودم

هق هق



سومين شب سخت آمده بود که بماند اما

ديگر من هم نبودم دنبال تو راه افتادم بيهوده يا ...


Monday, April 12, 2004

آنکه تبسم ارزانی می دارد دشتهای وسيعتری برای خويش در قلب ديگران می يابد
و آنکه تند خويی عرضه می دارد تنها جای خويش را از سوی ديگران تنگ تر می يابد

آنکه می خندد و با ديگران شادی اش را قسمت می کند به شب رويا خواهد ديد
و آنکه با همه گريان است و در خلوت خويش می خندد جز کابوس نصيب خويش
چيزی نمی گرداند

آنکه می گويد به دل از خود خرسند خواهد گشت
و آنکه کلمات را تنها وسيله ی فريفتن ديگری قرار می دهد ندانسته برای خويش
پشته ای درد جمع خواهد کرد

آنکه می خواهد و پس از بدست نياوردن نيز عطش خواستنش خاموش نخواهد گشت ،
قلبی وسيعتر برای خويش می سازد
و آنکه تنها دل می شکند ، هر بار تکه ای از قلبش را با سنگی سخت تعويض خواهد کرد .

Friday, March 19, 2004

سلام به همه اميدوارم سال خوب و پر از شادی و سلامتی داشته باشيد
سالی بسيار پر موفقيت با چهره های خوشرو بدون کينه های گذشته و با لطافت تام
به پيشواز بهار بريد
به اميد سالی خوش برای تمام ايرانی ها در تمام انقاط دنيا
يا حق

Saturday, February 28, 2004

شايد آخرين ... 20:20 19/11/1382

شايد آخرين گفتار
شايد آخرين پندار
شايد آخرين صحبت
شايد آخرين زنگ تلفن
شايد آخرين درد دل با او
شايد آخرين روز است
شايد آخرين غروب بود
شايد آخرين خواب است
شايد آخرين دلتنگی است
شايد وقت رسيدنش است
شايد اين تمام و آن تمام
شايد رها شوم يا اسير بمانم

شايد ماندنی
شايد رفتنی
شايد باز گردم آنسو که صدا پيچيد
شايد شايدی ديگر به اندازه هزار ورطه از فکر
شايد تمام شود و آغاز گردد
شايد همينگونه ماند
شايد زنگی است برای هوشياری من ، تو يا ديگری

شايد ديگر برای کسی هديه نخريدم
شايد ديگر نگفتم تولدت مبارک
شايد ديگر نشنيدم
شايد ديگر دوستانم را نديدم
شايد ديگر خواهرها وبرادرهايم و طفلکی مادرم را نديدم
امروز از هميشه بهتر به پدرم لبخند زدم ، شايد ديگر موی سپيدش را نبينم به چشم
شايد اين آخرين نوشته های بی ربطم باشد
شايد ديگر هيچ برگی نيابم تا سياهش کنم
شايد برگ های سياه شده ام را بخوانند و بگذرند شايد نه
شايد آخرين ترانه ای باشد که با گوشهايم می شنوم

شايد آخرين روز خستگی از کار روزانه باشد
شايد آخرين سلام و آخرين وداع

شايد در ميان آسمان مسافر باشم شايد روی زمين
شايد اين شهر شايد آن شهر
چه فرق می کند هر کجا باشد وقت رفتن است


شايد من از سزيف1 ياد گرفته ام که دست آخر رفتنی ام .
شايد ديگر نتوانم افسانه ای در خانه ای با اتاق های دوری ، سقف چوبی و باغچه ای سبز بخوانم
شايد ديگر گربه ای که اسمش بطول بود را نبينم هرگز

شايد ديگر خيانت نکنم زيرا نيستم و اين دليل محکمی است
شايد سپيد باشم شايد سياه خود بهتر ميدانم و او بهتر از همه

شايد درست باشد و شايد غلط ولی امروز می خواهم خوب باشم شايد بهتر
شايد در يادشان بمانم چند صباحی و پس از يک کوچه طی کردن فراموش
شايد چهره ای در هم شود شايد نه
شايد آخرين نگرانی باشد برای من و آخرين نگرانيم برای ديگری

شايد ديگر نتوانم کوچه باغ سبزی را يا نجوايی را پر کنم از واژه
شايد جور ديگری ببينم

شايد و هزار شايد ، شايد بازهم بگويم شايد .

1: سزيف نام شخصيتی از يک افسانه به نام سزيف و مرگ ترجمه احمد شاملو .

Sunday, February 15, 2004

قاصدک از جاش پريد
سوار باد اومد نشست توی دست من
زود آرزو کردم و گذاشتم بره
رفت اون بالاها تا اگه بتونه برآوردش بکنه
قاصدک زود خبرم کن
که ميشه يا نميشه .

Wednesday, February 04, 2004

سلام به امروز که اولين روز
از دومين ماه زمستان است
سلامی به گرمی آفتاب به تمامی آنان
که دوست دار آنان هستم.
ديگر
اين دل کوچک پر دردم تحمل اين لحظه های
جدايی تلخ را از آنانکه با يکدگر بوديم و
به يکدگر عشق می ورزديم
لحظاتی شيرين با هم آفريديم
شيرين همچو شيرينی تن هنگام لمس شدن
با يک نگاه لطيف که به لطافت ياد عطر
گل خشک شده اما خوشبو در ميان دفتری
پر ز لحظاتی است که تمام شده اند اما هرگز
نمرده اند ،
جاريند در ذهن بی امان همچو ياد
دوست
که هر لحظه يادش زنده است .

****
سلام به تمامی گذشته های دور و نزديک
سلام به تمامی شبهايی که به سبب ديدن اشک
من قربانی روز گشته اند .

سلام به تو ای خوب ماندنی در ذهن
سلام به تو که ارزش آفتاب را از برای گياه
دانستی و
نور خويش را از من دريغ داشتی .

سلام بر تمامی سحرها تلخ وشيرين هميشه
آنان را حامی خويش می ديدم
سلام بر آن سحری که نديدمش

سلام بر بهار و تابستان که تمام گشتند ،
سلام بر پاييز که زيباست آمد و رفت
سلام بر زمستان آمد اما هنوز باقی است
سپيد، سپيد ، سرد ، سرد ، ساده و سنگين
اما هيچگاه مرا با خويش نبرده است
به آن دور دستها که شقايق روييد
شفق پديدار گرديد اما
تنها بودم و ديدم که چکاوک رقصيد و
سهره ای پر زد و رفت
و من آنجا ماندم چشم به راه دل خويش

هنوز آسمان تيره نگشته است که ابری
بينم پر ز تو
که ببارد بر من
و
سيراب شوم .....

Monday, January 19, 2004

روز های پر ز شادی کو کجا رفتند
ترانه های جاری بر لبان اين مردمان کجا رفتند
لاله هامان را که پرپر کرد
چشم هامان را که گريان کرد

خانه هامان پر ز شادی بود
لبهامان پر ز لبخند
دلهامان مملو از دوست داشتن ها

اين مرغ را که جزشيون نمی خواند به اين وادی که آورد
اين لبها را که بر هم دوخت
اين داغ ها بر سينه های مادران، که آويخت

اين چوبه ها که جز بر تيرباران پاکی بر نياويخت ،
اين بند ها که آزادی را به بند کشيد که آورد

اين قفلها را بر دهان هامان که آويخت
که اينگونه خاموش ِ خاموش گشتيم
زبانهامان را ببريدند وقت نجوا
نفسهامان را بگرفتند وقت فرياد
پاهامان را ببريدند هنگام رفتن
مصلوبمان کردند

فرياد کرديم نشنيدند
فرياد کرديم نشنيديد
کجاييد ای مردمان ای افسوس مگر لاليد
مگر زبان بر دهان هاتان نمی چرخد

ای فرياد تنها می نگرند
ای افسوس خورشيد را وقت خفتن ابتدای روز می پندارند
به وقت صبح در خوابند

به چشمان خويش هزاران لاله نشکفته، پرپر گشته ديدند و
خاموش ِ خاموش ، بی کلامی نعره ای چيزی
باغشان سوختند
ای افسوس
لاله هامان را که پرپر کرد
چشم هامان را که گريان کرد

اينان می دانند و دم بر نمی آرند
( ای ياوه ياوه ) مگر گنگيد و لاليد يا که خود نمی خواهيد
مگر زنجير، بيداد و شيون هاتان بس نيست
اينچنين مردم که بر دهان هاشان مهر سکوت بنهادند
چه می دانند آزادی زيادشان رفتست
ای افسوس
کجاييد ای مردمان ای افسوس مگر لاليد
مگر زبان بر دهان هاتان نمی چرخد
فرياد کرديم نشنيديد
فرياد کرديم نشنيدند



Thursday, January 01, 2004

اين هم فصل ها که بعد يک سال تمام شد
فرودين ماه شادی ها

فرودين فرش قدمهای بهار

فرودين که من با آن آمدم به گيتی

فرودين که هزاران ديگر آغاز کردند و هزاران ديگر به هم پيوستند

فروردين بود متولد گشتم

فرودين بود که تنها شدم

فرودين بود که خود را يافتم

فرودين به ديدار کسی نزديک، اما بس دور رفته می روم

فرودين همه جمع به کنار سفره ای سبز

فرودين که آغاز زندگی است

فرودين اولين ماه سال







ارديبهشت، ماه پياپی آغازها

ارديبهشت، ماه آمدن آنکه با ديگران متفاوت است

ارديبهشت، ماه خواهرانم و نسيبه

ارديبهشت، ماه شکوفه های رقصان بر شاخه ها

ارديبهشت، ماه شادی من برای تبريک گفتن،آمدنت مبارک

ارديبهشت بود که باد در شاخه ها خندان دويد

ارديبهشت بود که وصفش را می گفتند

ارديبهشت دومين ماه سال







خرداد، ماه برادرم

خرداد، ماه سخت درس خواندن های متوالی

خرداد، ماه ستيز بهار و تابستان برای ماندن و آمدن

خرداد بود که کيک تولد می خورديم

خرداد بود که کوچک بودم و هنوز هستم

خرداد سومين ماه سال





اين فصل پر ز رنگ های شاد به پايان رسيد و

فصل ديگری رسيد





تير بوی گرما داشت

تيرماه اولين ماه تابستان، او هم آمد

تيرماه خواهر ديگرم آمد

تير، سفر رفتم با آنها که دورند اما بس نزديک

تيرماه ميوه بسيار چيدم از شاخه

تير، آخرين روزش روز وداع بود

تيرماه ، چه سخت گذشت با آن آفتاب سوزانش

تيرماه چهارمين ماه سال







مرداد، ماه مشهود

مرداد که می شود می خواهم هديه بخرم بگويم آمدنت سبز

مرداد ماه ، از همه دورم تنها می توانم صداهاشان را بشنوم

مرداد ماه ، عکس های قديمم را مرور می کنم و بقض مرا می بلعد

مرداد ماه پنجمين ماه سال







شهريورماه، آخرين ماه تابستان

شهريورماه او آمد

شهريورماه آنکه آمد ز دستم رفت

شهريورماه يافتم که تنها شدم

شهريورماه، قطاری مرا بسوی تنهايی برد

شهريورماه، راحت شدم از دست خودم و دلم

شهريورماه، دلتنگی هايم پرکشيد

شهريورماه آمد يادمان باشد کيف و کفش مدرسه بخريم

شهريورماه بود به اينجا آمديم و مانديم

شهريورماه ششمين ماه سال







مهر اولين فصل برد خيز

مهر آمد و من شاد شدم

مهر ماه بوی وصل آمد و دلشاد شديم

مهر ماه بود آغاز عظيم ديگری رخ داد

مهر ماه بود دور شد از من و به ديگری پيوست و

احساس تنهايی کردم اما دلگير نبودم



مهر ماه هفتمين ماه سال







آبان ، ماه دوستی های فراموش نشدنی

آبان بود ، برادر داشتم و دوباره دارا شدم

آبان ماه ، آمدن دوستانم را به ياد دارم

آبان ماه ، دومين ماه پاييز

آبان ماه است که سرما تازه تازه خود را از در و

ديوار بيرون ميريزد بسوی من و تو اين باغچه



آبان هشتمين ماه سال .







آذر ، آتش از نامش می بارد

آذر ، در اين ماه برادر و خواهر ديگرم آمدند

آذر ، ماه آدم های با هوش و پر هياهو

آذر ماه ، ديگر سرما رخوت را به همه جا نشانده

و جامه از دار و درخت بر گرفته

آذر ، آخرين ماه پاييز

آذر ، زردی پاييز به سرحد خود رسيده

گاه نارنجی رنگ برگی را نيز می بينی



آذر ، نهمين ماه سال .







يلدا آمد و دی شد .

يلدا مادر اين خورشيد پر فروغ

شايد اگر دخترانی داشتم نامشان را خورشيد و يلدا می گذاشتم

يلدا که آمد ، دی آمد و يکی از دوستانم که اهل زنجان بود و عاشق

دی بود همه کامشان شيرين بود زيرا فاصله فاصله ها کم شده بود و

وصال فضا را عطر آگين کرده بود

دی ، که نامش نام اولين ماه فصل زمستان ِ پر سپيدی و شفافيت باران است

دی بود که نوه های پدر و مادر پيرم چشم گشودند به اين گيتی و

ابتدا همه چيز را سپيد يافتند

دی بود ، کوه رفتم با آنان که سالها پيش شناختمشان

دی بود که سپيدی رويت شد و برف متولد گشت

دی بود و سالگرد تختی هفدهمش

دی بود کريسمس شاد و پر زرق و برق را ديدم

دی ماه جشن تولد گرفتيم ، درس خوانديم و به خانه هامان سر زديم

دی بود ، دلهره داشتيم سوز ، سر به سرمان نگذارد

دی بود که هر چه خواستم به من عرضه داشتند

دی بود خدا را شکر کردم و خوشحال که چه خوشبختم زيرا يا فته

بودم آنچه گمانش نمی کردم

دی ماه از زمين پا فرا تر نهادم

دی بود که بهشت زهرا رفتم و جوانی را آرام چشم بر هم هناده به زير

سنگ قبری ديدم و يافتم که چه نزديک است و دير يا زود در می رسد

دی ماه دهمين ماه سال .







بهمن ، ديگر دوستانم و برادرانم آمدند

بهمن ديگری آمد که دلم سخت از روزگار گرفت تنها به رقم اينکه او را

شناخته بودم و نداشتمش

بهمن بود ، شانزدهمش هديه تولد داديم

بهمن بود ، شانزدهمش با دوستانم نهار خوردم ، جمع بوديم، خوش بوديم و

ديگر دغدغه درس ها رهايمان کرده بود

بهمن ماه ، همه به خانه هاشان می رفتند و احساس تنهايی می کرديم

بهمن ماه بود که سرما تمامی سلطه خويش را به رخ در و ديوار و گونه ها می کشيد

بهمن بود بخار از دهان هايمان همچو دود سيگار بيرون می آمد

بهمن بود لباس هايمان گرممان می کرد اما دلهامان را گرم نمی کرد

بهمن دومين ماه زمستان سپيد با آسمان لک دار کبود و روشنش

بهمن بود که با دوستانم وداع کردم

بهمن تهران آمدم ، هرچه داشتم گفتم و بازگشتم

بهمن بود ، که تلخ و شيرين بود اما گذشت و يادش بخير



بهمن يازدهمين ماه سال .







اسفند نامش که می آيد همچو اسپند از جايشان می پرند مادرها و

فکر خانه تکانی در ذهنشان در رفت و آمد است

اسفند بود که سرما کم کم پا به فرار می گذاشت

اسفند بود و جوانه ها آرام آرام سر بر می آوردند

اسفند بود و هديه گرفتم از خواهر کوچکم

اسفند بود که با همه بايد خدا نگهداری می کرديم و به خانه هايمان می رفتيم

اسفند بود ، دلم برای همه تنگ می شد و ملال از هميشه محسوس تر بود

اسفند بود و بوی سبزه همه جا می پيچيد

اسفند بود و رگبارها فراوان شده بود

اسفند بود و من بودم ؛ شما و او نبوديد

اسفند بود که بوی هفت سين ما را وادار به خانه تکانی کرد

اسفند بود ، خانه تکانی کرديم تنها خانه هامان را ، دلهامان را يادمان رفت

اسفند بود يادم آمد يک سال گذشت

اسفند بود و به پشت سرم نگاه کردم که پايان ديدم و پيش رويم آغازی دوباره

اسفند بود که به فکر سياه کردن ورق های سپيد افتادم

اسفند آخرين ماه سال

سومين ماه فصل سپيد



اسفند دوازدهمين ماه سال

اسفند که شد ديگر برای سياه کردن ، چيزی بر صفحات مغشوش ذهنم نيافتم و

با سياهی قلم و سپيدی کاغذ وداع کردم .

اسفند بود که بهار پسش آمد شايد برای تو و ديگری

اسفند بود ...

صفحه اصلي :: آرشيو

This page is powered by Blogger. Isn't yours?          

نجوا (Archives)




نجوا


LINK
LINK
LINK
LINK
LINK
LINK
LINK



 


آرشيو