|
|
نجوا |
paskocheh
|
Sunday, December 28, 2003
رنگ به رنگ 1
امروز بيرنگی مثل قطره های باران ديروز نارنجی بودی مثل اين خورشيد ديروز سبز بودی مثل دشت دلت امروز آبی گشتی همچو دريای غمم تو سپيدی ، من خاکستری سياهی من در بر آمدن است و تو ره می سپاری به شفق و نظاره کنان توام تا جايی که چشمانم سو نکشد و از تو خالی گردد . تو هنوز پر رنگی و رنگ به رنگ اما من بی رنگ بی رنگ رنگ به رنگ 2 سبز می پوشی مثل برگ گل سرخ سرخ می پوشی مثل گلبرگ لبت زرد می پوشم همچوی سيمای خودم نيلی پوشيدی همچو آسمان بالای سرم شاد پوشيدی همچو ما هی های قرمز حوض من بدرنگم همچو ابر تيره مسموم
Sunday, December 21, 2003
شب يلدا خوش بگذره
دلم می گيرد از اين شاخه آن شاخه که يک گنجشک بر روی خويش ننهادند طفلکی ها را به نيرنگ اين باد لرزاننده شاخه از جای خويش رهاندند دلم می گيرد از اين فصل سرد و پر وحشت دلم می گيرد از باد پر نجوای ِ درد آلود دلم می گيرد از اين مردم که لبان خويش را به دندان سخت گرفتند و لب از لب نگشوده اند هرگز . دلم می گيرد از باران که ديگر يارای شستن اين همه درد دل را به چشم خويش نمی بيند و جز گل کردن اين سو و آنسو نمی داند ، ز ِ دستانی که روزی روشنی ميان من و اين کوچه قسمت کرده بودند، افسوس دلم از هر چه روزی يارم بود گرفته دلم از اين نواهای دل انگيز که اکنون جز ملالی بر دو چشم و اين دل پيرم ندارد سخت می گيرد . دلم می گيرد از فرط جدايی ها ميان من و سيمای خودم و اکنون که نظاره کنان چهره ام هستم ميان زلال آينه قدی ديوار اين خانه ، نمی يابم همان آشنا ديرينه را ای وای . از اين حرف ها دلم می گيرد که می گويند شيرين نيستی، همچو ديروزت، چقدر تلخ گشته ای امروز و هر روزه . دلم می گيرد از اين فصل پر ز ِ سيلاب گذشته های دور و نزديکم که جز اندوه بر دلم چيزی نمی آرند ای افسوس . دگر از اين افسوس هم دلم می گيرد، دگر نجوای خود را بر دشت لب ، خشک و ترک بسته می يابم دلم می گيرد از اين باد که با هو هوی بد يمنش تمام نحسی اين روزگار تيره را با خويش به ارمغان آورده بر صورتم می کوبد ، ای صد افسوس دگر از اين دل هم که روزی مونسم بوده دلم می گيرد دلم سخت از شما نيز می گيرد و اين دل که صد افسوس بر دل دارد همچو ديروزم به رحم آمده دست بر گردن باد می اندازد می گويد : دوباره می آيی و افسوس مرا بر لبم نجوا کنان در کوچه های اين شهر بی رنگ تر ز هر رنگ بگردانی ، می آيی؟ و صد افسوس ...
Tuesday, December 16, 2003
زير باران
کوچه ها رنگين و پر ز باد گشته اند خيابانها با سنگفرش های زخمی باز هم لبخند دعوت به سوی خويش می دهند عابران خسته با صورت های پر ز ملال و گهگاهی با چهره های ناياب شاد در حال حرکت و تکاپو هستند درخت ها ديگر از دست آفتاب گستاخ تابستان رها گشته اند کوچه ها رنگين تر از هميشه با فرش برگ های زرد و نارنجی به پيشواز می آيند و می دانيم در اين زمان سوز سرکوچه پنهان گشته و فرصت مناسب می خواهد تا با شتاب بر صورت هايمان بتازد و تازيانه اش را بر گونه های سفيد گون بزند و همه را سرخ گرداند ابرها نيم نگاهی بر پياده روهای خشک و پر خاک دارند ، آنها نيز رخت آبی را از خود دور ساخته اند و ردای سياهشان را بر روی دوششان انداخته ، عصای رعد و برق به دست منتظر مکتوبشان هستند تا برايشان زمان موعود را بازگو کند ابرها می زايند کودکانی بس زيبا. گونه های من ، زمين اين کوچه و خيابان آن طرف همه خيس است آن کودکانی که نرم اند باران ناميدند و کودکان پراحساس را برف اما اينجا ابرها تنها باران و تگرگ می زايند از برف خبری نيست تنها موها را اينجا سپيد می بينی گهگداری چشم ها را . پاييز با رگبارهای تند خويش ، کوچه ، خيابان ، محله و رودخانه همه و همه را در حصار خويش کشيده ، سوز سخت دلرا ، تنها ميان اين همه بينوا رها کرده . زمين کوچه خيس گشته چشمهای دخترک پشت پنجره آن خانه نيز مثل اين کوچه خيس است ، ميدانی آخر باران دفتر خاطرات آدمی را به اشاره ای می گشايد . زير باران خوب می شود گريست ، بی آنکه کسی بفهمد خيسی گونه ها و پلک ها از چيست . همه می توانند سير سير بگريند بدون بازخواست
Tuesday, November 25, 2003
گلبرگ نگاهش را به آب می سپارم
می رود و می رود ، آرام ِ آرام می بينمش تا چشمانم ديگر سو نکشد عطرش را چه کنم که تمام فضای ذهنم را غرقه کرده در خويش
Tuesday, October 28, 2003
پاييز ديگری آمد و هنوز من از دلتنگی
پاييز سال پيش رها نشده گرفتار برگ های پاييز ديگری شدم باز هم وزش باد را به چشم می بينم که بی رحم بی رحم برگ ها را با ريسمانی که بر گردنشان نهاده به اين سو آن سو می کشاند . هنوز از سوز پاييز قبل به خود می پيچم و می بينم که سوز ديگری در راه است.
Tuesday, October 21, 2003
سحر دويد ورفت و
شب رسيد به آسمان نظاره گر که اين چگونه مطلعی است اين شب آنچنان به کار خويش استوار می نگرد گويی هيچ روشنی توان ايستادن مقابلش را به چشم خويش نديده است . زمين و آسمان به خواب تنها چشم روشن آسمان اين تيغ هلال ماه بود که به زير ابر زندگی خزيده است زمين چنان به جبر تيرگی به خواب رفته است گويی هيچ صبح روشنی برای خويش ندارد به چشم سکوت را که بشکند که بند بند تن مرا به هم گره زده و هر رگم به درد آمده اين منم که روزی آزاد بوده ام امروز اينچنين روزگار صبح روشنم ربوده است منم که لبخند به لب براه افتاده ام و اکنون پس سياهی ها به راه خويش گم گشته ام کدام راه را بيابم ار توان رفتن است
Sunday, October 12, 2003
شيرين عبادي جايزه صلح نوبل را برد
اين خبر رو كه يكي از دوستان به من داد واقعا به عنوان يك ايراني به ايشون افتخار كردم
Wednesday, October 08, 2003
چند وقت بود ننوشته بودم خودکارم رو برداشتم و نوشتم :
داشتم فکر می کردم با خودم خدا ما رو واسه دلتنگی آفريده ، هر کاری انجام بدی آدم دلش تنگ ِ واسه يه چيزی آدما يه فانوس دلتنگی تو دلشون دارن که هميشه سوسو می کنه فکر نمی کنم هيچ وقت از سوسو بيفته اون موقع هم که هر چيزی و هر کسی که دلش واسش تنگ می شه کنارش باشه دلش واسه يه جای ديگه تنگ می شه واسه يه چيز ديگه که ديگه اون دلتنگی خيلی سختِ ازش رها شدن چون وقتی راحت می شه ازش که بهش رسيده باشه بعضی اوقات نزديک هم می شی ولی خودت نمی دونی اون دلتنگی از نوعی هستش که رسيدن بهش باقی دلتنگی ها رو پس می زنه ولی ما آدم ها ی اين دوره هممون دلتنگيهامون توی جيبمون حا می گيره نهايتش با سريعترين راه يجوری رفع می شه کاش می شد همه اون دلتنگی رو که قد يه دريا ، نه قد همه چيزِ هست رو درمونی واسش پيدا کنيم . يا حق 19/6/82
Tuesday, October 07, 2003
امروز ه ديگه نه ديروز 14مهر سالگرد تولد سهراب سپهري بود
سهراب سپهري شاعري كه شعر نقاشي مي كرد و امرو ز سالگرد تولد فروغ فرخزاد بانوي كه تمامي پاييز ها را به قلم خويش مرور كرده فرغ فرخزاد پرواز را بخاطر بسپار پرنده مردني است
Sunday, October 05, 2003
اين آخرين كار فروغي هستش كه متاسفانه نشد كه در دسترس عموم قرار بگيره
فريدون فروغي خواننده اي هستش كه من خودم رو با ترانه هاش احساس مي كنم امروز سالگردش هستش روحش شاد خواب گل سرخ چه مي شد كه مرزي نمي بود براي نثار محبت و انسان كمال خدا بود چه مي شد كه نبض شقايق تپش هاي هر قلب عاشق وعشق آخرين حرف ما بود چرا نه ...؟ چرا نه ...؟ چه ميشد كه دست من و تو پل عشق و ايثار مي شد براي تمامي دنيا و دنيا پر از شوق پروانه ها بود و جنگل رهاورد گل دانه ها بود چرا نه ...؟ چرا نه ...؟ چه مي شد كه اندوه ها رو شبي باد همراه مي برد و فردا هوايي دگر داشت گل مهرباني به بر داشت چه مي شد كه خواب گل سرخ به روياي ما زنگ مي زد و رويا همان زندگي بود چرا نه ...؟ چرا نه ...؟ اين شعر رو از هفته نامه چلچراغ كه مطلبي درمورد اين خواننده محبوب نوشته بود پيدا كردم فريدون فروغي
Saturday, October 04, 2003
Thursday, October 02, 2003
پاييز ديگری آمد و هنوز من از دلتنگی
پاييز سال پيش رها نشده گرفتار برگ های پاييز ديگری شدم باز هم وزش باد را به چشم می بينم که بی رحم بی رحم برگ ها را با ريسمانی که بر گردنشان نهاده به اين سو آن سو می کشاند . هنوز از سوز پاييز قبل به خود می پيچم و می بينم که سوز ديگری در راه است.
Wednesday, September 24, 2003
شهريورماه، آخرين ماه تابستان
شهريورماه او آمد شهريورماه آنکه آمد ز دستم رفت شهريورماه يافتم که تنها شدم شهريورماه، قطاری مرا بسوی تنهايی برد شهريورماه، راحت شدم از دست خودم و دلم شهريورماه، دلتنگی هايم پرکشيد شهريورماه آمد يادمان باشد کيف و کفش مدرسه بخريم شهريورماه بود به اينجا آمديم و مانديم شهريورماه ششمين ماه سال مهر اولين فصل برد خيز مهر آمد و من شاد شدم مهر ماه بوی وصل آمد و دلشاد شديم مهر ماه بود آغاز عظيم ديگری رخ داد مهر ماه بود دور شد از من و به ديگری پيوست و احساس تنهايی کردم اما دلگير نبودم مهر ماه هفتمين ماه سال آبان
Wednesday, September 10, 2003
تير بوی گرما داشت
تيرماه اولين ماه تابستان، او هم آمد تيرماه خواهر ديگرم آمد تير، سفر رفتم با آنها که دورند اما بس نزديک تيرماه ميوه بسيار چيدم از شاخه تير، آخرين روزش روز وداع بود تيرماه ، چه سخت گذشت با آن آفتاب سوزانش تيرماه چهارمين ماه سال مرداد، ماه مشهود مرداد که می شود می خواهم هديه بخرم بگويم آمدنت سبز مرداد ماه ، از همه دورم تنها می توانم صداهاشان را بشنوم مرداد ماه ، عکس های قديمم را مرور می کنم و بقض مرا می بلعد مرداد ماه پنجمين ماه سال
Friday, August 29, 2003
خرداد، ماه برادرم
خرداد، ماه سخت درس خواندن های متوالی خرداد، ماه ستيز بهار و تابستان برای ماندن و آمدن خرداد بود که کيک تولد می خورديم خرداد بود که کوچک بودم و هنوز هستم خرداد سومين ماه سال اين فصل پر ز رنگ های شاد به پايان رسيد و فصل ديگری رسيد
Monday, August 11, 2003
ارديبهشت، ماه پياپی آغازها
ارديبهشت، ماه آمدن آنکه با ديگران متفاوت است ارديبهشت، ماه خواهرانم و نسيبه ارديبهشت، ماه شکوفه های رقصان بر شاخه ها ارديبهشت، ماه شادی من برای تبريک گفتن،آمدنت مبارک ارديبهشت بود که باد در شاخه ها خندان دويد ارديبهشت بود که وصفش را می گفتند ارديبهشت دومين ماه سال
Saturday, August 02, 2003
يک سال
فرودين ماه شادی ها فرودين فرش قدمهای بهار فرودين که من با آن آمدم به گيتی فرودين که هزاران ديگر آغاز کردند و هزاران ديگر به هم پيوستند فروردين بود متولد گشتم فرودين بود که تنها شدم فرودين بود که خود را يافتم فرودين به ديدار کسی نزديک، اما بس دور رفته می روم فرودين همه جمع به کنار سفره ای سبز فرودين که آغاز زندگی است فرودين اولين ماه سال
Tuesday, July 01, 2003
دانستن و ندانستن را
که می داند، نمی دانم تنها می دانم به جايی رهسپارم تنها می دانم، بايد بروم اما نمی دانم به کجا نمی دانم به کدام سو کدام لحظه آمده ام، کدام لحظه می روم از کجا گذر خواهم کرد ، به کجا نخواهم رسيد چه چيزهايی بدست آورده ام و خواهم آورد و در حسرت کدامشان خواهم ماند چه تعداد آرزو در آستين دارم و چند ستاره در آسمانم چه کسانی را دوست دارم و کيستند دوست دارانم در اينجا چه می کنم چه خواهم کرد چه می گويم و با که می گويم ، که می فهمد چه می گويم چقدر از آسمان دلم آبی مانده اين را خوب می دانم هيچ در دانستن و ندانستن خويش مانده ام هيچ نمی دانم ، تنها می دانم به جايی رهسپارم تنها می دانم، بايد بروم اما نمی دانم به کجا نمی دانم به کدام سو نمی دانم
Thursday, June 19, 2003
روز های پر ز شادی کو کجا رفتند
ترانه های جاری بر لبان اين مردمان کجا رفتند لاله هامان را که پرپر کرد چشم هامان را که گريان کرد خانه هامان پر ز شادی بود لبهامان پر ز لبخند دلهامان مملو از دوست داشتن ها اين مرغ را که جزشيون نمی خواند به اين وادی که آورد اين لبها را که بر هم دوخت اين داغ ها بر سينه های مادران، که آويخت اين چوبه ها که جز بر تيرباران پاکی بر نياويخت ، اين بند ها که آزادی را به بند کشيد که آورد اين قفلها را بر دهان هامان که آويخت که اينگونه خاموش ِ خاموش گشتيم زبانهامان را ببريدند وقت نجوا نفسهامان را بگرفتند وقت فرياد پاهامان را ببريدند هنگام رفتن مصلوبمان کردند فرياد کرديم نشنيدند فرياد کرديم نشنيديد کجاييد ای مردمان ای افسوس مگر لاليد مگر زبان بر دهان هاتان نمی چرخد ای فرياد تنها می نگرند ای افسوس خورشيد را وقت خفتن ابتدای روز می پندارند به وقت صبح در خوابند به چشمان خويش هزاران لاله نشکفته، پرپر گشته ديدند و خاموش ِ خاموش ، بی کلامی نعره ای چيزی باغشان سوختند ای افسوس لاله هامان را که پرپر کرد چشم هامان را که گريان کرد اينان می دانند و دم بر نمی آرند ( ای ياوه ياوه ) مگر گنگيد و لاليد يا که خود نمی خواهيد مگر زنجير، بيداد و شيون هاتان بس نيست اينچنين مردم که بر دهان هاشان مهر سکوت بنهادند چه می دانند آزادی زيادشان رفتست ای افسوس کجاييد ای مردمان ای افسوس مگر لاليد مگر زبان بر دهان هاتان نمی چرخد فرياد کرديم نشنيديد فرياد کرديم نشنيدند
Sunday, June 08, 2003
هنوز دلم می گيرد گاهی که
به آسمان آبی می نگرم، از کنار آبی می گذرم و حرکت روانش را می بينم هنوز هنگامی که بوی عطرآشنای ، رهگذری از حرکت بازم می دارد وياد خاطراتم می افتم ، دلم می گيرد هنوز کودک هستم زيرا هر لحظه بغضم در کنارم است هر لحظه می خواهم گريه کنم ، های های، اما تنهای تنها ، تا کسی نباشد که بپرسد ، چه شده ؟ من هنوز کودک هستم زيرا هنوز حساس می شوم نسبت به آنانکه برايم عزيزترند و دلم می رنجد . هنوز هم کودک هستم زيرا دلم تنگ می شود حتی برای يک لحظه ی قبل هنوز هم کودک هستم دلم می گيرد و نمی دانم چه کنم و تنها بغض می کنم هنوز هم کودک هستم اما آرزو ندارم بزرگ شوم ، تنها می خواهم کودک باقی بمانم زيرا می دانم هنوز هم کودک هستم و دلم می گيرد .
Sunday, May 25, 2003
می بينم هر لحظه تو را ،
و ديدار هر باره ات در خيالم در نبود تو تسکين درد های دل من در لحظه لحظه های دوريم از توست ای تنها واژه تسکين بقض من لبخند لبانم در هر لحظه ديدن تو می شکفد هيچگاه مستی هر لحظه با تو بودن را از ياد نخواهم برد ای شقايق دشتهای ذهن من تا آن زمان که دمم از سينه بر نيايد .
بوی عشق از آسمان خانه چشمانت
بيرون می طراود عطر عشقت بستر هر لحظه عمرم را به ارمغان آورده کورسوی اميد را مگير از من ای هميشه محبوبم ای همه خوب
Thursday, May 15, 2003
سکوت
می خواهم بگويم اما نمی دانم از چه بگويم چيزهای بسياری در ذهن آدمی لغزان به اين سو و آن سو می روند اما لحظه ای برای بيان هر کدام وجود دارد که بايد آن را يافت لحظه ای برای بيان چيزهايی که از دست رفته اند و قدر ندانستيم لحظه ای برای تفکری ژرف در اعماق فکر که چه بوده ايم چه هستيم چه خواهيم کرد چه کرده ايم کاش می دانستيم هر لحظه که گذشت ديگر باز نخواهيم يافتش کاش می دانستيم در زمان مناسب بهترين حرکت برای گذر لحظه هايمان چيست کاش می توانستيم تمامی نگاهی را که بر شانه مان سنگينی می کند از خويش برهانيم کاش می توانستيم اما چه بگويم که نمی توانيم ، تا آن هنگامه که قلبهايمان دری گشوده دارند و مضطرب و به اميد ورود عطری چشم به انتظارند کاش می توانستم پيش از آنکه ديگری را بيابم خود را می يافتم کاش می توانستم پيش از آنکه بخواهم خواسته شوم کاش می توانستم آنگونه سبکبال باشم که بادها را به سوی خويش فرا خوانم تا مرا با خود به آن سو که پرنده قلبم سويش پر می زند ببرند کاش می توانستم
Monday, May 05, 2003
آن روز که ديدم اورا بر ساقه ی استوار خويش پر صلابت تکيه کرده
هرگزدر باورم پرپر شدنش را تصور نمی کردم آن لحظه که ساقه ای شکسته ، گلبرگی به آب افتاده در بر چشمانم يافتم زمين را ملامت کردم که اين از تو رسيد ؟ او مظلومانه دستهايش را نشان داد که هنوز ريشه ها را محکم در آغوش داشت . آسمان را ملامت کردم که اين از تو بود ؟ او نيز با معصوميت خاص خود دستهای خويش را نشان داد که هنوز آفتاب را در دست برای گياه نگاه داشته بود . درختان را ملامت کردم اما پيش از آنکه چيزی بگويم شاخه هايشان را نشان دادند جمع کرده برای رسيدن نور به گياه طفلکی . آخر يافتم آنکه شقايق کوچکی را بی رحمانه با دست خويش از پا در آورده بود باد را تنها توانستم نگاه کنم زيرا اين طبيعتش بود که گه گاه بی رحمانه بسوی بی نوا گياهی بوزد و ... . من از خود رنجيده بودم چرا آن شقايق را در دشت دل خويش نکاشتم که نه تند بادی در آن خواهد وزيد تا ساقه ای بشکند و نه دشت دلم خالی می ماند ،عاقبت رخت ببست عاقبت پرپر شد باد در دشت دلم راه يافت و تند دويد عاقبت دشت دلم خالی ماند . اسم نداره ببخشيد
صدا
صدای باد در بوته زارهای تمنای من از هر حزنی سنگين تر است صدای بقضم که باد در رگانم به به اين سو وآن سوی تنم می برد صدای قلبم را که هر بار برايت به آواز در می آوردم همچو ساعت ديواريم ديگر خاموش گشته و هيچ ميلی برای به صدا در آمدنش در خويش نمی يابم صدای همهمه چشمانت را در آن برق خيره کننده اش يافته بودم رنگين کمان گفتارت را آن زمان که واژه ها را بر من جاری می ساختی يافته ام ، اما افسوس و صدافسوس که تنها يادشان مانده است و ديگر هيچ
Friday, May 02, 2003
تا کدامين لحظه می توان اينگونه بود
درد هم خوبست من نمی دانم قدر فرياد را پشت پنجره پنهان کردن زجر است از اين وادی به آن از وادی فکر ، گريختن زجر است درد چيست ؟ درد لحظه در خود بودن و انديشيدن به اينکه چرا ما نشديم که چرا من گشتم درد اين است ، واژه هم بگريزد درد اين است سهره از جا بپرد يا که برگی افتد درد اين است که ندانی چه می خواهی تو درد خود فاصله است درد تلخ گفتن است بی پروا درد جستجو و نيافتن توست درد را يافتی چيست ؟ درد چيست ؟ درد آن هنگام است که برون آيی از رويا و ببينی اکنون درد داستن خيالی خوش و حالی بد فرجام درد لذت کيست ؟ آنکه می خندد به من و تو اما درد او خنديدن ؟ من چيستم ؟ درد من فريادم که پس پشت هزاران پنجره پنهان گشتم تا پرنده از جا نپرد . بدنم خشک گشته ، ببينم چند لحظه مهر، چند لحظه تکاپو از عشق ، چند لحظه سعی در راه من همان کفش قديمی هستم که هزاران بار به سيلاب نخ و سوزن سرنوشت افتادم آخر هيچ گوشه ای افتاده من صدای نفس و بقض گلو من صدای خاموش هزار زنجره ام تو که هستی ؟ همه چيز نه برای من و ما برای همه کس ، برای همه چيز درد چيست ؟ درد اين است که تو را ديدم و نشناختمت . درد عطش ديدن تو يک لحظه درد ، غفلت در هنگامه ديدن آه چقدر نا شکرم من که به نانی قناعت نکنم ، که به عکسی دلخوش نکنم که به يادی شاد نگردم هر دم من چه هستم ، دردم من من درد آن لحظه ام که گفتی خداحافظ من صدای عطش برگ شقايق در باد من عطر هر محبوبه بيدار به شب که مرا می خواند و می شنوم اما ...
Saturday, April 12, 2003
دوباره
دوباره بهار رسيد دوباره بوی گل به تمامی مشام ها دميده شد دوباره يک صدا که بند بند وجود را زهم بگستراند دوباره يک صدا بدون يک نگاه دوباره پنج فرودين دوباره بازهم متولد گشته ام دوباره ديدنش که بس ژرف مرا تازه کرد دوباره عرصه ای ز عمر دوباره يک صبا تحمل خويشتن و ديگری دوباره يک نگاه تازه گشت دوباره يک فصل تازه گشت و جای خويش را به ديگری بداد دوباره باز هم نسيم بوی عطر را ز آن دار که رفته ای برای من به ارمغان آورده است دوباره ها دوباره شد و من هنوز همانم که بودم ولی تو رفتی و هيچگاه همان که بوده ای نگشته ای دوباره باز هم دوباره ها دوباره شد دوباره نسيم را که هردمی بسوی من ز کوی تو روانه پر ز آن عطر که در مشام من هنوز مانده است رفيق خويش خوانده ام دوباره باز هم دوباره ها ...
Friday, March 21, 2003
نوروز
اين زيبا ياذگار روزگاران بيادماندنی نياکانمان از سرزمين اهورايی و کهنسالمان بر ايرانيان و ايران زمين مبارک باد .
Sunday, March 16, 2003
اين هم يه قطعه از سپهر
من که خيلی خوشم اومد شما رو نمی دونم و عشق چيزی است که از ياد برده بودم دير گاهی و يافتم آن را در نگاهی به وسعت يک فرياد از سپهر
Thursday, March 13, 2003
بر بلندای سکوت من تو چرا آواز می خوانی
اين منم که در بقضم جز تو نيست هرگز و تو اينگونه به من سرد می نگری همچون سنگ اين منم آنکه سبزی به تو داد و زرد گشت آنکه نفس داد و خود مرد آنکه واژه داد و خاموش گشت آنکه ماند و رهايت نکرد اما تو که سبز شدی و رها ساختی تو که نفس کشيدی و کشتی تو که گويا شدی و خاموش کردی تو که رفتی و پر گشودی تو که نماندی و يادت ماند تو که رفتی و بقض به جا نهادی بر من تو که سرخی گونه هايت را در چشمم به يادگار گذاشتی تو که ترانه گفتارت را در گوشم به جا نهادی تو رفتی و من ماندم ريشه ام خشک نگشته است هنوز واژه هايم رمقی دارند که دو خط دلتنگی بهر اين بينوا دل فرسوده بگويند باز تو چقدر دل سياه شده ای که دلم را بردی و باز پس ندادی هرگز من چقدر گريزانم زيرا که می ترسم کسی ببيند درون سينه ی من دل نيست و بگويند چرا ؟ آه ،کاش می شد دل را باز پس می داد .
Sunday, February 23, 2003
زندگی زيباست آن هنگام که
دلی نگرفته باشد که از مرور خاطره ها در خويش فرو نرويم و افسوس نخوريم زندگی زيباست آن هنگام که لبها پر ز آواز دوباره ديدن ها باشد زندگی زيباست آن هنگام که که دلهامان سوی کسی دور پرپر نزند يا که چشم هامان پر ز بقض جدايی نباشد يک دم زندگی زيباست آن هنگام که که ببينيم شاد است او و دگر هيچ نخواهيم ز خويش زندگی زيباست آن هنگام که بگوييم دگر هيچ ملالی از دوری نيست همه نزديکند ديگر غربتی نيست که پا بنهيم در آن وادی و غرق غربت گرديم زندگی زيباست آن هنگام که بگوييم زندگی زيباست و بس ....
در آن هنگام که ديدم او
خيره بر آسمان جدايی چشم دوخته دلم لرزيد ، دهانم خشک زبانم بی حرف به چشمانش من آن اوج پريدن ، آن حس جدايی را خوانده بودم چه تلخ است گلبرگی از گل جدا گردد
Friday, February 14, 2003
اينو بخونيد نظرتون رو دوست داشتيد به اين آدرس بديد mma3j@yahoo.com
من سفر کرده از دياری هستم دياری که روزی آرزوهای خيالی خويش را در آن جستجو می کردم من آخرين برف نشسته بر زمين آرزوهای ديگری هستم که پس از من بهار خواهان دميدن است اما بهاری پاييز گونه از برای من و لطيف از برای ديگری من آن برگ نارنجی رقصان در هوا هستم رقصم از درد جدايی است و ديگری می گويد چه زيبا زيبا چشمان اوست که اينگونه می بيند و زشت فکر اوست که نمی داند هر لبخند زيبايی از شادی نيست. من آن گنجشک پر قهوه ای پر ريخته ام که چنگال تيز زمستان ِ عمر، در تنش فرو رفته است ادامه داره !!!!
Friday, February 07, 2003
سلام
اميدوارم همه خوب باشن از اينجا می خوام سايت پرشين بلاگ خودمو معرفی کنم خيلی شبيه اينجاست اونجا نظراتتون رو می تونيد بگيد ممنون از همه شما کوچه باغ سبز
Thursday, February 06, 2003
تـنها ماندم
تـنها ماندم، همدمی داشتم از ديرين حال ندارم او را او به راهی رفته است ، من نيز در راهی ديده ام تر گشته وسعت فاصله ها پيرم گردانده وسعت فاصله ها را برگهای رنگ به رنگ پاييزی لگد شده زير پای عابران می دانند وسعت فاصله را چلچله دريافته است برگها می دانند رنگ جدايی چه رنگ است چلچله هم می داند زيرا که هنگام بازگشت مسرورانه خواهد خواند خوش به حال چلچله ها که باز می گردند خوش به حال برگها ، دوباره خواهند روييد ، بال من شکسته است پرهايم ريخته از فرط درد اين همه فاصله ها آن قدر اشک از ديده ام فرو ريخته ، که از ديدن باز مانده ، و راهم را همچو چلچله نخواهم يافت آخر اين فاصله را بهر چه سودی آفريدند مگر زجر از اين فزونتر نيز هست کاش دو بال به وسعت واژه های آفريده شده از بهر جدايی داشتم تا به آن سو بپرم بروم تا ته فاصله ها ، تا در رگهايم واژه هست از بال زدن باز نايستم او را می خواهم به قيمت چشمانم که کور باشند در هنگام وصال تنها هرم يک دم مرا کافی است لمس دوباره يک دست خيس و عرق کرده با دستانم ، تمام فاصله ها را خواهد کشت ای کاش مشهود می گشت بر من او ای کاش ديده ام تر می گشت در هنگامه ديدارش ای کاش ، ای کاش . چه کنم تنها ماندم . ای کاش .....
دلم از دست شقايق ها پر خون
و از اين چلچله ها که بنان می خوانند بوسه بر باد رها خواهم کرد که رسد بر لب معشوق خدايا امروز داغ دل پر خون به کدامين يخ سودا خنک بايد کرد . سپهر برای يه دوست اگه دوست داشتيد می تونيد به اين Emailmma3j@yahoo.com نضراتتون رو بفرستيد
در کوچه های سنگ فرش قلب تو
صدای پای عابری تنها به گوش می رسد که دور می شود و می خواهد از شهر تو برود و خود نخواسته ای که بماند آنگاه که رفت محزون گشتی ز کار خويش که ای کاش می ماند و تنها نمی ماندم ديگر فرصت ازدست رفته است ديگر او را نخواهی يافت زيرا مسافر غريب ماندنش را که در چشمان تو موج می زد ديد او قلب تقسيم گشته تو را با ديگری ديد او هيچ نگفت و خاموش رفت و رفت تا به آنجا رسد که گلی پر ز عطر تو يابد بی تو مست بويش گردد آن مسافر را تو به خاطر داری آن مسافر که با ديدن او ، چشمانت به يکباره درخشيد هيچ نگفت ، هيچ نکرد قبل شفق رخت ببست ترک شهَرت کرد آنگونه که گلبرگ شقايق پرپر شد يا که عطر گل ياس در فضا گم شد آن مسافر که بود هيچ از خود پرسيدی
Sunday, February 02, 2003
شعر من
سکوت کرده ام اما قلمم با شما سخن خواهد گفت او فرياد می زند او خواهد گفت که قلب طفلکی دگر نايی برای زبان گشودن ندارد او به شما خواهد گفت شيشه عمر قلب شکسته بندزنی که ترميمش می کرد مرد و به خاک سپرده شد ديگر هيچ اميدی برايش نيست ديگر تاب نمی آورد لبانش ترک خورده در حسرت محبت يا ترحم ديگر پايش توان ايستادن در مقابل ناملايمات را ندارد قلبم دلش رنجيده خاطر شده
Friday, January 31, 2003
امروز هم باد بر صورتم
خورد و بوی شما را آورد شما که روزی با من هم صحبت و يار بوديد باد می گويد آنها خوشند من هم راضی ای روزگار دست سرد جدايی ها را از کدام دخمه از برای خويش يافتی .
امروز
چند تا از دوستان منزل يکی ديگه از دوستان با معرفت جمع هستن هتمن جای ما رو خالی خواهند کرد همشون بچه های با حالی هستن اميدوارم خوش بگذره بهشون ياد قديما بخير
Thursday, January 30, 2003
کسری عنقايی 1 پروانه ای دوخته اند بر لبان دختر و حتی رشته ای از باران بر انگشتانش. من اما نگاه بر او دوخته ام و خاطرات قطره های باران را بر چهره اش می خوانم. دهان اگر بگشايد با ل های پر وانه را می درد انگشتانش را اگر بر لبانم نهد قطره های باران را می آشوبد. زيسته است کودکانه اندوه مرا گريسته است کودکانه پنهان شدن ماه را و در سکوت پنهان می کند کوکانه رازهای مرگ را که بر او گذر کرده است. 2 سايه ی زن از گهواره ی کودک برخاست و دکمه های پيراهن سايه را انگشتان سايه بست. لبخند کودک اما سايه نبود زورقی که به سوی خورشيدها می رفت. 29 September 2002 14:05
Wednesday, January 29, 2003
بوی عشق از آسمان خانه چشمانت
بيرون می طراود عطر عشقت بستر هر لحظه عمرم را به ارمغان آورده کورسوی اميد را مگير از من ای هميشه محبوبم ای همه خوب 15/9/80
می بينم هر لحظه تو را ،
و ديدار هر باره ات در خيالم در نبود تو تسکين درد های دل من در لحظه لحظه های دوريم از توست ای تنها واژه تسکين بقض من لبخند لبانم در هر لحظه ديدن تو می شکفد هيچگاه مستی هر لحظه با تو بودن را از ياد نخواهم برد ای شقايق دشتهای ذهن من تا آن زمان که دمم از سينه بر نيايد . 19/9/80
واژه هايم را خواهم کشت
تا به تو بر نخورد واژه هايم را خواهم کشت تا تبسم از لبانت پر نکشد من هميشه سبزم از لبخند چشمانت ريشه ام خيس است از عطرت برگ قلبم پر شبنم 29/9/80
Saturday, January 25, 2003
بايد از انسان واهمه داشت
هيچگاه نخواهيم دانست ، پشت آن سبزی دشت چشمان ، چه گناهی نهفته است هنوز، آوای کدامين داغ نشسته بر قلب رفيق آنجاست ، يا کدامين مهر لطيف پشت آن ناپيداست . افسون کدامين صليب مرهمی خواهد داشت بر چشم حريف ، که مرا وا داشته از خويش گردانده ، من از جور زمانه فرتوتم ، نمی خواهم از خاطره ها ، برق نگاه ، ذره ای در خويش حفظ کنم . چه کنم ، گر چنين می گرديد ، برون از فراسوی خيال ، زندگی لطفی داشت ، من مفهومی داشت ..
برآنان درود باد که بلند همت اند که همچو ما زانوی غم را در آغوش نکشيده اند برآنان که می روند تا به آنچه خواهند رسند بر مسيرشان ار هزار خس و خاشاک باشد از پا نايستند از کدامين ديارند که اينگونه استوار محکم و نستوه همچو کوه، غران همچو رعد به تاختند در پی چه اند که اينگونه مست و لول ميل به آن می برند. ما ارچه همچو هميم ، دوگانه ايم يکی در راه مقصود و ديگری به تماشا نشسته ايم و ای کاش می زنيم بر بخت خويش ما ديگران با تيشه خويش ريشه خويش بر کنيم. ما نه از آنانيم که دگر باره شکست را نشان پيروزی غريب خوانيم. ما ستاره برده ايم و خود کمر همت داشتن را بر خود نمی دانيم. ما غافيم از احوال خويش ( ما مدعی در همه کار عالميم ) و هيچ کار به سی خويش نبرده ايم. نفرين بر اين غريب هستی خويش می زنيم ما همه در کل بهانه ايم مقصو همه دوست است و به صد زبان ناتوان ز کار خويش مانده ايم . ای دوست را ار به گفته توانيم گفت همت ببايدمان تا بگيرند دست ما ورنه دست او هميشه به سوی ماست ماييم که غافل ز خويش و زمانه ايم. کجاست آن دمی که بی زجر فکر دمی بياساييم و جان بدر بريم ..... 13|9|1381 12:45َAM
Wednesday, January 22, 2003
سلام به همگی ايجا مشکلاتی بود که رفع مشکلات فارسی نويسی اون حل حل شد
در ضمن اينجا هم سر بزنيدhttp://www.kochehbaghsabz.persianblog.com/
Wednesday, January 15, 2003
سلام به امروز که اولين روز
از دومين ماه زمستان است سلامی به گرمی آفتاب به تمامی آنان که دوست دار آنان هستم. ديگر اين دل کوچک پر دردم تحمل اين لحظه های جدايی تلخ را از آنانکه با يکدگر بوديم و به يکدگر عشق می ورزديم لحظاتی شيرين با هم آفريديم شيرين همچو شيرينی تن هنگام لمس شدن با يک نگاه لطيف که به لطافت ياد عطر گل خشک شده اما خوشبو در ميان دفتری پر ز لحظاتی است که تمام شده اند اما هرگز نمرده اند ، جاريند در ذهن بی امان همچو ياد دوست که هر لحظه يادش زنده است . **** سلام به تمامی گذشته های دور و نزديک سلام به تمامی شبهايی که به سبب ديدن اشک من قربانی روز گشته اند . سلام به تو ای خوب ماندنی در ذهن سلام به تو که ارزش آفتاب را از برای گياه دانستی و نور خويش را از من دريغ داشتی . سلام بر تمامی سحرها تلخ وشيرين هميشه آنان را حامی خويش می ديدم سلام بر آن سحری که نديدمش سلام بر بهار و تابستان که تمام گشتند ، سلام بر پاييز که زيباست آمد و رفت سلام بر زمستان آمد اما هنوز باقی است سپيد، سپيد ، سرد ، سرد ، ساده و سنگين اما هيچگاه مرا با خويش نبرده است به آن دور دستها که شقايق روييد شفق پديدار گرديد اما تنها بودم و ديدم که چکاوک رقصيد و سهره ای پر زد و رفت و من آنجا ماندم چشم به راه دل خويش هنوز آسمان تيره نگشته است که ابری بينم پر ز تو که ببارد بر من و سيراب شوم .....
|